﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>بدون سانسور نوشت های دختر دهاتی!</title>
    <description>faghatboro1's description</description>
    <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>دختر دهاتی!</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 15:34:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>طرز صحیح خرید نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;به به دوستان :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب بعله امروز یک خریدی رفته بودم توووووووووووووپ :دی انقده واسه خودم وسایل خریدم از هر چی بگید. ینی من خسیس که هیشوقت برای خودم هیچی نمی خرم و پولامو جمع می کنم واسه عزیزترینام وسیله می خرم هفته ی پیش و این هفته آتیش به مال زده و رفتم خرید بعله:دی (قبلنا آجیم برام خرید می کرد من اصابم نمی کشید واسه خودم بخرم اکثر اوقات آجیم می گرفت)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;خرید شال: ببخشید آقا این شال هاتون چندن؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ یه قیمتی رو گفت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ گرونه آقا نمی خوام. اگه دو هزار تخفیف می دید بخرم نمی دید برم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکم فکر کرد گفت باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدش منو آرزو در جستجوی رنگ شال بودیم. هی گشتیم آخر اون رنگی که می خواستیم نبود :)) بعدش گفتیم آقا ببخشید نمی خوایم . قیافه ی مرده دیدنی بود از اون جا دور شدیم زدیم زیر خنده. البته خداییش می خواستیم بخریم فکر نمی کردم اون رنگی که می خوام نیست :"&amp;gt; :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خرید عینک:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدش رفتیم چند تا وسیله دیگه خریدیم بعد قرار شد برم عینک بخرم. دو تا می خواستم. یکی مال خودم یکی مال مریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با مرده چونه می زدم که آقا این گرونه دو تا داریم می خریم ارزون بدید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت باشه. گفتم نخیر بازم گرونه بازم تخفیف. مرد: باشه خانم وسیله هام مال شما هر چقدر بگی قبوله.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتم نخیر شما بگید با تخفیف. گفت ... خوبه؟ گفتم باشه خب خوبه&amp;nbsp; یه لحظه بمونید الان پولشو می دم. آرزو ببین اگه توام می خوای یکی بخر بعدن خونه پولشو باهام حساب می کنی. گفت باشه منم انتخاب کنم بهت می گم. من: باشه پس خونه یادت نره پولمو بدیا . باشه دهاتی پس می دم:دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اومدم پولو بدم دیدم خدایا کیفمو گشتم مگه پول پیدا می شد&amp;nbsp; گفتم آرزو&amp;nbsp; پولم نیست آرزو گفت شاید خرج کردی دهاتی؟ گفتم نه بابا پولم کمه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+فروشنده: خانم مال خودتون برید بعدن برام پولشو میارید اگرم نیاوردید حلالتون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ نخیر آقا خودم پول دارم فقط الان نیست نمی خوام ممنون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ نه&amp;nbsp; حلالتون ببرید شاید بفروشم اینا رو امروز دیگه این مدل ندارم آخریشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ نمی خوام ممنون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اومدم بیام دیدم صدا زد خانم بیا ببر اشکال نداره اصلن پول نمی خواد نرو خانوم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ نه ممنون آقا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سریعن زنگ زدم به آجیم و آجیم به شوهر زنگ زده و شوهرش پول آورده به من رسونده بعدش رفتم عینک فروشی آقا پول آوردیم . مرد گفت به خدا راضی بودم می بردید. گفتم نه ممنون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ینی همیشه ما انقد ضایعیما می ریم اول تخفیف می گیریم بعد خرید :)) امروز اونجا خجالت کشیدم ولی اومدم خونه آجیم دیگه داشت از خنده می مرد. گفت مگه نگفته بودم تخفیف لازم نیست بگیری؟ چرا کیفتو نگا نمی کنی اول؟&amp;nbsp; ولی باحال بودی. انقد بهم خندید :دی عکسای خریدامو حسش نبود جمع کنم عکس بگیرم. اگه یادم بود بعدن عکس می گیرم نشون می دم. ینی واقن عکس می خواید ببینید ایا؟ خستم میشه خب :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای آجیمم "SHe" گرفته بودم چند روز پیش . ادکلن و اسپره و کرم داشت. هر روز صبح زنگ می زنه دهاتی بیا اینو ببر استفاده کن من که لازم ندارم! ینی هر روز صبح بیدارم می کنه همین حرفو می زنه ها.جنبه نداره یه کادو بدم بهش :دی نه شوخی کردم خیلی دوسش دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: ینی الان امتحانا داره شروع میشه من همش در خواب هستم :دی اسم کتاب که نمیاد یه صفحه نخونده اصلن بالش که می ذارم سریعن خوابم می بره یا همش می رم گردش :دی حالا درس نباشه تا 3 و4 صبح بیدارما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن3: دوس ندارم آدم های بی جنبه و فرصت طلب رو. من باهات روراست بودم ولی تو شکستی منو. باشه تقصیر من بود! ولی خداییم هست !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: واسه پرشین بلاگی ها نمیشه نظر بذارم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن4: خوشحالم که دوستای خوبی مثل شماها دارم. مثل جوجه اردک قبلی حس جدید :دی ، امینه ،جناب دیوونگی، حمیده ،دخترگلم و السا و دیوونه و جناب سلام و همه ی همه. الان همرو نام نبردما فقط چندتا رو گفتم. راستی نیکناز خیلی ای لاف یو تو رو :"&amp;gt; :دی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/117</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/9432951/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-9432951</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 15:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیروزمان نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شرمنده ایم شرمنده که انقد&amp;nbsp;بی شناختم&amp;nbsp;من&amp;nbsp;:"&amp;gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;سه هفته پیش رفتم پیش استاده که تحقیقمو نیگا کنه. گفت فرصت نکردم بخونم شمارمو&amp;nbsp;سیو کن&amp;nbsp;هفته ی دیگه اس ام اس بزن که بهت بگم چه زمانی بیای. هفته ی بعدش گفتم زشته اس بزنم&amp;nbsp; خودم حضوری&amp;nbsp;برم بهش بگم چه روزی بیام( چقدر مظلومم!!! :دی!) که تا منو دید گفت مگه بهت نگفتم اس بزن؟ خواستم بگم بیا بزن تو گوشم که نگفتم :دی بعدش این هفته چاهارشنبه اس زدم گفت پنج شنبه برم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشتون روز بد نبینه از صبح رفتم دانشگاه دنبال این تحقیقم که بخونه. اول دوستمو دیدم گفت دهاتی چرا چاهار شنبه نیومدی؟ گفتم چه طور؟ گفت استاد.. همین که داخل کلاس شد دید نیستی گفت خانم دهاتی چرا نیومده؟! چه شانسی داری همه استادا دوست دارن و نگرانتن خوش به حالته! خواستم بگم گ... به حالمه حتمن از فضولیش پرسیده که نگفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدش رفتم پیش اون یکی استاده که قرار بود تحقیمو بخونه تا&amp;nbsp;&amp;nbsp;منو دیده دهاتی بیا بیسکوییت و چایی بخور تشکر کردم نخوردم. بعدش اونجا نشستم یهو بچه های دیگه هم اومدن اول کار اونا رو راه انداخت به منم همش تعارف بیسکوییت!! ینی انقد دلم می خواست با گیوتین سرش بزنم. بعدش بچه ها رفتن گفت خب حالا نوبت مال توا که همون موقع اون یکی استاد اومد&amp;nbsp;سلام کردم گفت&amp;nbsp;به به خانم ... خوبی دختر گلم و از این چرتو پرتا! که استاد گفت دهاتی جان برو به اقای.. بگو برای خانم... چایی بیاره!رفتم ابدار خونه&amp;nbsp;دلم سوخت گفتم این آقای... شاید خسته باشه&amp;nbsp;همون جا&amp;nbsp;موندم ریخت آوردم کلی ازم تشکر کرد. خب&amp;nbsp;آخه بنده خدا با اون سنش هرروز کلی کار انجام می ده .&amp;nbsp; چایی رو بردم اتاق که دیدم چندتا دیگه دانشجو هم اومدن کم مونده بود گریه کنم آخه بازم باید معطل می شدم تا کارای اونا رو راه بندازه. بعدش رفتن استاد مال منو نگا کرد و گفت خیلی عالی آفرین اون یکی استادم گفت دهاتی همیشه عالی هست هی این تعریف کرد هی اون! حالا منم تو دلم می گفتم ای نمیری استاد که انقد منو گیر اوردی به جای این چرتو پرت گفتنا کار منو راه بنداز خیلی دلم می خواست با مشت برم تو صورتش :(&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد کلی الافی رفتم سالن پیش بچه ها،اصلن حواسم به آرزو نبود که بخاطر من این همه مدت اونجا نشسته تا با هم بریم خونه منم اصلن روم نیاوردم :دی داشتیم می رفتیم که دوباره اون پسره اومده خانم دهاتی؟ روم نیاوردم داشت پشت سرم حرف می زد که من این همه مدت منتظر شما بودم تا بیاید. می خواستم بگم مگه من گفتم که منتظر بمونی&amp;nbsp;که&amp;nbsp;نگفتم.به آرزو گفتم تندتر بیاد که زود سوارماشین شدیم اومدیم. (مغرور نیستم خوشم نمیاد تو محیط دانشگاه پشتم حرف در بیاد که دهاتی با فلانی حرف زد و....).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عصر داییم اومد دنبالمون منو آجیم اینا رو برد خونشون. می تونست بهم خوش بگذره چون همه شونو دوس داشتم و اونام همین طور ولی ته دلم یه غمی بود که نمی تونستم بخندم. امروزم که دیگه کلن سگ سگ بودم اصاب میزون سگ در صد! بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: دلم خیلی خیلی گرفته علتشم نمی شه به کسی بگم :(&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 3: بازم شرمنده که انقد بی&amp;nbsp;شناختم= بی شعور و از این قبیل فحش ها&amp;nbsp;دوستان :(&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 2: برای ف... نوشت: عزیزم خیالت راحت باشه کاری کردم که اون بره.اما تو مواظبش باش نذار اصلن احساس ناراحتی کنه. خیلی وقت بود از من خسته شده بود و حوصلمو نداشت اما تو مواظبش باش بذار خوشحال باشه همیشه،خیلی مهربونه دلتو نمی شکنه،از خودم بدم اومد که به خاطر تو بهش دروغ گفتم اما حالا دیگه وقتش آزادتر شده و برات مثل قبل میشه.من به خاطر تو زجر کشیدم پس توام به خاطر من باهاش خوب باش. (بحث عشق و عاشقی نکنید لطفن)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن4: دلم یه مسافرت می خواد یه شهر بازی نه یه جای خیلی خوب که یکم هوام عوض شه و از این حالت در بیام :(&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;توجـــــــــــــــه&lt;/strong&gt;: برای پرشین بلاگیا نمی تونم نظر بذارما اصلن نظراتم نمیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جوجه اردک و فریماه و السا و بقیه اومدم وبتون ولی نمیشه نظر بذارم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/114</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/9384652/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-9384652</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 19:07:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در هم نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام دوستا . عجبا چقده من کم روام! :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من سه تا دوست صمیمی دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بامعرفت ترین به ترتیب:مریم . آرزو. کمیلی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به ترتیبی که خودم دوسشون دارم: کمیلی.مریم. آرزو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس نتیجه می گیریم عجیب بی شعورم من:دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مریم اومده بود پیشم. کلی کادوهای خوشگل واسم خریده بود. با نامزدش بود. چقدر این بشر خوشگله آخه(مریم می گم) شوهرشم قشنگ بود خیلی بهم می اومدن. قرار بود من و مریم عروسی نگیریم مگه این که یه دو تا داداش باشن بیان خواستگاری ما :دی پسره باید خیلی زرنگ باشه که مخ مریم تونسته بزنه وگرنه مریم کلی خواستگار داشت به هیشکدوم بله نمی گفت. شوهرش دم در تو ماشین خوابیده بود مریم اومده بود تو حرف می زدیم :دی بعد دو ساعت شوهرش زنگ زد مریم گریش گرفته بود دوس نداشت بره،بهش گفتم خب مریم یه کاری کن؟ برو از شوهرت طلاق بگیر بعدش منو تو همش باهم می مونیم و زندگی خوشی داریم:دی حالا مریم می گفت منم زودتر ازدواج کنم بتونیم رفت و آمد کنیم با هم فراوون. آخه بابای من سایه مریم با تیر می زنه. کلن بابام سایه ی همه ی دوستام با تیر می زنه بعله :دی قرار شد از این به بعد قرارامونو خونه ی آجیم بذاریم که اونم بتونه با شوهرش بیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استادمون گفت هر کی سوال داره بیاد اینجا بپرسه. نوبت من که شد اون=استاد داشت جواب سوال رو می داد منم میخ شده بودم به htc cha cha که رو میزش بود. بعدش بهم گفت خانوم ... حواستون که به منه؟ من : بله استاد :دی آخه یاد یکی از بچه های نت افتادم که می گفت این گوشی رو دوسش دارم منم نیگا می کردم ببینم از جلو چه شکلیه :دی آخه تو نت قبلن فقط عکسشو دیده بودم. من ندید پدید :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این زن فلانی شبا یازده به بعد اکثر شبا به من زنگ می زنه. ماشالاه فکش که گرم میشه دیگر هیچ. امشبم زنگ زده بود منم دلم گرفته بود گوشی رو برداشتم گفتم بذار صحبت کنه منم دلم وا شه :دی اونم یه سره بدون وقفه صوبت می کرد که بچش براش سیم کارت جایزه برده!!!! (از کجاشو نگفت!! حتمن از جیب باباش:دی ) یه سره که داشت حرف می زد این کمیلی اومد پشت خطیم. با کلی عذرخواهی قطع کردم زنگ زدم کمیلی. تازه موقع قطع کردن کلی بهش برخورده بود. من موندم آخر ماه چقد پول تل بده خوبه؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: خوشحالم که دوستای خوبی مثل شماها دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: دیوونه جان لایک فراوون به کامنتت :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 4: اینترنتم همش هر پنج دیقه یه بار قطع میشه بعد وصل می شه. چشه؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن3: هفته ی پیش هفته ی خیلی گندی بود همش کارم گریه بود البته نه برای خودم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/113</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/9285239/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-9285239</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Apr 2012 20:40:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عیدمان نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;یاالله. :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلام علیکم ملت. حال شما؟ خوبید؟ من شرمندم بزنید تو گوشم حق دارید. بعله الانم هیچ جا نظر نذاشتم فقط اومدم اپ کنم . خب تخصیر من نیست آخه من که همش خونه پیدام نیست که اه اه. بازم شرمنده. ینی الان توجیه از این مزخرف تر؟! :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب عید هی بدک نبود خوش گذشت... بعله چند عدد عمو + زن و بچه و فامیل اومده بودن عید دیدنی. آقا داشتیم پاسور بازی می کردیم 6 نفره،انقد اینا واسه هم کری می خوندن که فبها فقط من سکوت داشتم. آخرین دست بازی بود که من چندتا رو جمع کردم و تموم شد این زن پسرعموم شروع کرد سر من داد زدن که هی با تو ام اشتباه جمع می کنی! اومدم جواب بدم دلم نیومد گفتم مهمونه اولین باره اومده زشته. یهو دخترعموم سرش داد زد تو به دهاتی چی کار داری؟ تو اصلن حرف از دهنت در میاد می فهمی چی می گی؟ ینی کلن یه دیقه این عروس رو ترور بست بعدش پسرعمومم چپ چپ نیگاش کرد اخر سر برگشت گفت مگه من چی گفتم این طوری می کنید. منم گفتم آقا من غلط کردم بحث تموم کنید. ینی خداییش بدجور توپیدن به عروسه. شبم دخترعموم جای منو خودش و بقیه رو ردیف بالا انداخت این عروس رو گذاشت کنار در. دختره گفت دهاتی من باید جای تو بخوابم که گوشه باشم اخه می دونی بینی م حساسه. گفتم خب باشه اشکال نداره بیاید من می رم اونور. دخترعموم گفت همون تو روتو کن سمت دیوار بینی ت آسیب نبینه ، دهاتی تو همین جا پیش من می خوابی. شبم که هی اینا زدن رقصیدن آخه دخترعموهای من یهو هوس رقص بهشون می ده شبو روز نمی شناسن ینی انقد خندیدما (من بچه ساکتم جلوشون :دی). فرداش که نشستیم اسم بی نقطه یه نقطه و .... بازی کردیم . بچه ی اون یکی دخترعموم گریه کرد اون رفت بعدش من تک شدم(سه گروه دو نفره بودیم) عروس عموم به پسرعموم =شوهرش گفت بیا بازی کنیم ، پسرعموم گفت پس من یار دهاتی می شم گفتم نه شما برید با خانومتون من با زهرا. گفتش نه من یا با تو یا حوصله ندارم بازی کنم دهاتی جان شروع کنیم بسم الله که عروس عمومم یهو قاطی کرد دهاتی تو هیچی نمی فهمی و فلان! که دوباره دخترعموهام شروع کردن به این متلک گفتن ینی تا موقع خواب حال این گرفتن. بعدشم سیزده به در که رفتیم کنار دریا خیلی خوش گذشت اونجام بچه ها زدن رقصیدن ولی من نه نظاره گر بودم والا:دی بعدشم که نه من سبزه گره نزدم والاه به خدا بدم میاد ضایع بازیه شدید جلو جمع :دی راستی اون یکی دخترعمومم دو تا بچه داشت ینی همش رو پای من بودنا تپل عشق بودن به خدا،یکیشون ساکت ساکت بود فقط هر یه ساعت گریه می کرد شیر خشک بهش می دادن :)) من عاشق همین بچه شده بودم خیلی نفس بود دلم براش تنگ شده الان ماشالاه انقدرم خوشگل بودنا جفتشون. دیگه چه خبر؟ آها میزون شب سیزده به در که خسته و کوفته بودیم کلی ادم غریبه اومد مهمونی شدیم 40 الی 50 نفر ینی ظرف شامم من شستم همرو دخترعموم دلش سوخت اومد آب کشید :دی خب همه خسته بودن خیلی آدم بود و همین جا بود که من پی بردم می تونم تو هتل کار کنم کلی پولم بگیرما :دی خب اه اه دانشگاهم که داره شروع میشه اه اه ینی والاه همه ی کتابام نو و دست نخوردن :دی اصلن حوصله ندارم برم کلاسا. خدایا مرگ الان . بیچاره این مدرسه ای ها که 14 رفتن مدرسه :دی&amp;nbsp; ولی در کل چاهاردهم یه اتفاقی افتاد کل عیدم زهرمار شد ولی خب بی خیال...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: الان فکر نکنید وای وای چقد به دهاتی خوش گذشته ها نه بابا از دیشب انقد گریه کردم و بی خوابی کشیدم اصلن خوش نیستم. شاهدشم امینه که سه و نیم نصف شب می خواستم بش بزنگم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 3: راستی خانوما کلن خطم خاموشه. اگه خط ایرانسل جدید گذاشتم بهتون اس می دم. کلن اصلن نه که خیلی بامعرفتم!!!! شمام که مشتاق اس دادن به من!!!!! از اون جهت :دی فقط خواستم خبر بدم بهتون :"&amp;gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 2: اجیم زنگ زده بود قشنگ بلند داد می زدم صوبت می کردم :دی خب داشتم گریه می کردم داد می زدم که نفهمه صدام کلفت تر شده دیگه. مرده شور منو ببرن با این ترفندام :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 4: ببخشید به کسی نظر نذاشتم، شرمندم کلن من. بعد چند روز دیگه میام وبلاگتون الان نمی تونم ببخشید دوستان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 5: این دو روز بدجور دارم آهنگای جدید گوش می دم!!! مخصوصن آهنگای هایده خدابیامرز رو :دی نمی دونم چرا وقتی دلم خیلی می گیره می رم آهنگ هایده گوش می دم؟! کلن هر روز دارم با تکنولوژی جلو می رم! :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن6: خودمم نفمیدم چی نوشتم هی تیکه تیکه یادم می اومد خاطرات عید نوشتم دیگه... بقیشم یادم نیست خب یهو یادم می افته. در ضمن حافظم عالیه!!! گفته باشم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 7: الان انقد داغونم که فقط می خوام خدا منو ببخشه.... همین...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 8 : تو آینه خودمو می بینم وحشتم می گیره :دی لبم تمام پوسته پوسته می ده&amp;nbsp; ناجور صورتمم پر جوش شده قیافمم انقد گریه کردم و موهامم یه شونه نزدم ولی اصلن بگید یه ذره احساس شرم کنم نچ :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 10: مراجعه شود به پ ن 4.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(راستی آژو جان اومده ،من شرمندتم وبتم اومد ولی نظر نذاشتم :"&amp;gt; اگه بزنی تو گوشمم حق داریا من شرمندم جهت دیرکرد پاسخ :"&amp;gt; )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 9: این بود انشای من در سال 91...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/112</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/9211839/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-9211839</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 23:22:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه روز خوب نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام. به به بروبچ. کردگدن راه نمی دادن جارو دمش می بست الان جریان منه :دی مراجعه شود به پ ن 6 پست قبل . دیگه گفتم تکراری ننویسم. کرتونیم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب رفته بودیم یکم خرید بعد گفتش بریم کافه تریا! گفتم نااهار می دن دیگه؟ گفت آره ناهارم دارن بریم بخوریم.بعدش نشستیم منو رو داد بهم گفت هر چی می خوری بردار مهمون منی خسیس بازی در نیار:دی ملت نه که خودشون خسیسن حس می کنن من خسیسم!! :دی بعدش هی خدایا هی نیگا می کنم هیچ اسمی برام آشنا نیست گفتم آخه اینا چیه؟؟ بیا بریم یه جا بفمم توش چی می نویسه بعدش هی دو صفحه رو نیگا کردم دیدم سوخاری به چشم آشناست سفارش دادم اونم میکر نمی دونم چی چی رو سفارش داد. قبلشم گفت برامون سیب زمینی سرخ کرده و سالاد بیارن که خالی حرف نزنیم :دی حالا من هی دارم اون میز&amp;nbsp;دوست دختر و پسررو که میز دست راست بودو نیگا می کنم گفتم اونا چیه می خورن؟! گفت نسکافه . گفتم ناهارشونه؟!!!! گفت حتمن دیگه. خلاصه بعدش&amp;nbsp; دو تیکه مرغ سوخاری و دو رو برشو تزیین کرده بودن گفتم&amp;nbsp;این برنجش کو؟!!! گفت مرغ بدون برنج می ذارن دیگه اسم اینجا کافه تریا هست!! گفتم می خوام صدسال کافه تریا نباشه خب می رفتیم رستوران مثل دو انسان مرغ و برنج می زدیم تو رگ انقدرم گرون در نمی اومد که اه اه. حالا تا غذام تموم شه هی غر زدم. آخه 20 تومن فقط پول غذامونو داد. تازشم ادم سیر نمی شد که. لامصبا یه نونم نذاشته بودن آدم با مرغه بخوره. همچین حرص می خوردم موقع غذاها&amp;nbsp;اونم که غذا خوردنو ول کرده بود فقط به من می خندید :(&amp;nbsp;بعدش دیدم صدای دکلمه خوندن میاد والا. گفتم این جا کجاست منو آوردی؟!! دختره داشت واس دوس پسرش می خوند تازه پسره تو نیم ساعتی که اونجا بودیم فقط هی سیگار می کشید به خدا. گفتم مرده شور اون پسررو ببره که این دختره باهاش دوست شده یه ذره فرهنگ نداره&amp;nbsp;جلوی دختره سیگار نکشه&amp;nbsp;هی جلو دختره سیگار می کشید آخه. خب قبل اومدنش می کشید دیگه چندش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدش از اونجا اومدیم بیرون رفتیم&amp;nbsp;کلی خرید کردیم&amp;nbsp;الکی الکی .بعدش دخترداییم زنگ زد زنداییم اومد باهامون ینی زنداییم هر چی من می دیدم می گفت می خوای؟؟ مهمون منی به خدا قسم مدیونی اگه بخوای و نگی برات بخرم... البته نذاشتم چیزی بخره خودم خریدم در کل روز عالی ای بود. همیشه روزایی که فقط منم&amp;nbsp;و کسایی که دوسشون دارم&amp;nbsp;یکی از&amp;nbsp;بهترین روزای منه. اون روزم&amp;nbsp;یکی از&amp;nbsp;روزای عالی من بود. با این که&amp;nbsp;نزدیک 8 ساعت فقط راه&amp;nbsp;رفتیم واس خرید و کف پای منم داشت می ترکید و هوا خیلی یخ بود اما خوش گذشت خیلی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی یه گندی زده بودم افتض :دی امروز عموم (دوست بابامه من بش می گم عمو) زنگ زد بهم گفت کارمو درست کرده از خود من بیش تر خوشال بود. خدا رو شکر مشکلم برطرف شد. فقط یه مشکل دیگم مونده. خدا کنه حل بشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن1: راستی خانومای نتی که میاین بریم سر قرار خواهشن نگید کافه تریا که من دیگه صدسال پامو اونجا نمی ذارما گفته باشم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 3: این روزا دارم ازت دورمی شم دور و دورتر اگه یه روز دیگه یهو منو ندیدی (که صد البته آرزوته) اون روز بدون تقصیر خودت بود و دروغات نه من عزیز دلم! (مخاطب خاص).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 4: خانومی پست قبل با تو بودما چرا نشناختی با توام؟ :دی مترسک بانو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/111</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/9105161/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-9105161</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Mar 2012 15:16:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مسله نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;بعله سلام بروبچ. من که الان جای شما بودم به جای احوالپرسی یکی می خوابوندم زیر گوشم :دی خب آخه انقده بدم میاد یکی یهو نیست. ببخشید چند وقتیه واقن سرم شلوغه (ریاست برج میلاد!!!:دی) بعد نمیشه بیام. الانم جایی شاید نتونم برم فقط پست دادم که بگم زنده می باشم&amp;nbsp; :"&amp;gt; (خود تحویلی مزمن الان گرفتم :دی)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب چه خبر دوستان؟؟ منم این چند وقت هی بد نبود می گذشت بعله. دیشب با خدا صوبت که آخه عزیز دلم برای چی من هر چی می گم نمیشه؟؟؟من جواب .... از کجا بیارم دوست دارم&amp;nbsp; (یه مسله مهم واسم بود هیچ جایی پاسخگو نبودن) بعدش صبح ساعتای 10 بود گوشیم زنگ خورد دیدم آقای...هستن. به خدا من اصلن ازش سوالی نپرسیده بودما. خودش زنگ زده بود که آخه دختر این کارت اشتباه بوده اصلن کار درستی نکردی تو اینطوری که خودت نمی تونی... پس این... انجام بده. ینی وقتی قطع کردم گفتم خدا مرسیییییی اگه من جای تو بودم همین الان خودمو نابود می کردم. بنده ی ناشکره که داری؟ :دی (راستی من ناشکر نیستم خداییش غر می زنم فقط هی فرت و فرت بعله)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خالم بضی اوقات واقن اذیتم می کنه. ینی صداش رو اصابمه. اجیم می گه مودب باش وقتی باهات حرف بزن قرمز نشو که عیبه . ولی من کو گوش شنوا. وقتی که خالم حرف می زنه انگار دارن کتکم می زنن انقد اون لحظه دوس دارم با مشت برم تو صورتش. که این امر رو دخترخاله گرام متوجه شده و وقتی مامانش داشت حرف می زد گفت مامان انقد دهاتی رو اذیت نکن چرا باهاش حرف می زنی؟؟ گفت مگه من چیزی گفتم که اذیت بشه؟ نه دهاتی منو دوس داره! دخترخالم گفت مامان باز حرف زدی :)) دست خودم نیست از یکی بدم بیاد اصلن تحملش واقن برام سخت می شه. اگه کسی رو دوس داشته باشم تا 10 دیقه باهاش حرف می زنم هر چقدر بیش تر دوسش داشته باشم بیش تر. اما اگه یکی زنگم بزنه به دو دیقه نکشه بهونه بیارم و قطع کنم ینی دیگه ازش متنفرم :دی ولی نه هی حرف بزنم ینی خیلی خیلی دوسش دارم&amp;nbsp; حالا فک نکنید با کسایی که دوسشون دارم همش خوش اخلاق صحبت می کنما نه بابا .کلن برم بمیرم با این اخلاقام!:دی&amp;nbsp; (کلن بدبختن کسایی که من دوسشون دارم از دستم :دی )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب یه خواب ترسناک دیدم دیگه ینی کلن داشتم سکته می کردم. تب خال زدم آ به این گندگی. ینی صورتم شبیه صورت الستون و ولستون شده الان :))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: چقدر جالب! خودم از اول خاطرات نویسیم تا اخرش هر جایی رو که خوشم میاد لبخند هم می ذارم:دی از&amp;nbsp; سری بعد اما تصمیم به شماها واگذار می کنم:))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن3: ینی من کلن عاشق این صدای خواننده رحمان تو نکست پرشین استار شدما. واقن آهنگ ابی رو عالی خوند. اونم احتمالن مثل قمیشی بشه که قیافه نداره و صدا عالی بعله&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: برام دعا کنید واس همون مسله ای که بالا گفته بودم. اگه بشه چی می شه. کاش دعا کنید که بتونم :( خیلی برام مهمه :(&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن4: ".." خیلی دوست دارم،می دونستی الانم که الانه هنوز خوش به حال توئه؟ قدرتتو دوست دارم خانومی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن6: بعله ینی الان ملت با هم به بند اول مراجعه می کنید و من هم چنان شرم می کنم :"&amp;gt; بعله&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 5: خیلی می ترسم به کسی اعتماد کنم، ولی بعد از چند سال باز اعتماد کردم خب چوبشم خوردم ولی خب دیگه اینم آویزه ی گوشم شد. یه تجربه ی جدید اما تلخ. اعتماد نمی کنم به خاطر غرورم نیست به خاطر همین نارو زدناست که می ترسم و بدم میاد. (عشق و عاشقی نکنید کلی گفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن7: دقیقن الان دارید می گید بسه چقد حرف می زنی برو بمیر دیگه ؟هوم؟ بعله دیگه من فهمیدم ولی مدیونید اگه این طور فکر کنید :دی بازم به پ ن 6 مراجعه شود انشاالله...!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/110</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/9073322/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-9073322</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Mar 2012 13:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کودکی نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;به به سلام بروبچ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اقا من شرمندم کرتونم . کرم نه ها کرتیم رو جمع بندی کردم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب بابا به من چه امتحانا تموم شد بعدش من تا همین الان نت نداشتم :( با گوشی می اومدم اونم که نمی شد پست بزنم یعنی اصاب ندارم با گوشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب منم از خودم نوستولوژی! دوران کودکی بگم. قبلن گفتم به خاطر... عزیز دوباره می گم اخه تو وب قبلیم بود البته این یه قسمتای دیگه هم داره :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب من در دوران کودکی دختری بسیار متین!! آروم!! خانوم!! سر به زیر!! مهربان!! با محبت می بودم!! :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه که بودم کلن با بزرگ تر از خودم سازش نداشتم ینی کلن اصلن نمی تونستم حرف زور تحمل کنم :دی فقط با این پسرخاله کوچیکم و گاهی دخترداییم و پسرا با هم می گشتیم. داییم واس پسرداییم داده بود از این چوبا هستن بچه ها قدیما روش می شستن و زیرش چرخ داشت هل می دادن ساخته بود اینم از بالای کوچه سوار می شد می اومد پایین کوچه به خودشم افتخار می کرد در حد لالیگا! چندتا از پسرای کوچه با من جمع شده بودیم من اون زمان لاغر بودما والاه ، بعدش مامانم گفته بود دهاتی حق نداری سوار اینا بشی خطرناکه وگرنه نمی ذارم بری کوچه . منم دختر حرف گوش کنی بودم با این پسرداییم دعوا که اینو بده من سوار شم، از بالای کوچه منو هل داد تا پایین ای حال کردم ای کیف داد، بعدشم که مامانم فهمید پسرداییم همه چی رو گردن گرفت و من دعوا نشدم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با پسرا دوچرخه سواری مسابقه می دادیم ولی من همیشه کمکی داشتم مامانم نمی ذاشت باز کنم می ترسید بخورم زمین ولی با همون دوچرخه همرو شکست می دادم و یه ذوق خرکی بهم دست می داد :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا می شتیم سگا بازی کردن اکثرنم شورش در شهر بازی می کردیم ولی وقتی از این بازیا که دو نفرن و با هم می جنگن بازی می کردیم روزگار این پسرخاله کوچیکم سیاه می کردم اگه منو می زد تو بازی :دی بعله کلن خشن نبودم از بچگی بعله!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منو پسرخاله کوچیکم می موندیم خالم بره بیرون بعدش شماره می گرفتیم مزاحمی می شدیم ای حال می داد، یا با این پسرای کوچه شرط می بستیم هر کی فلان بازی رو ببره باید از درخت میوه بچینه. یه بارم من چیدما باخته بودم کوفتش بشه اون میوه رو که بچه همسایه خورد انشاالله :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این پسرخاله کوچیکم هر کی کوچه اذیتش می کرد من می رفتم کتکش می زدم بعدش یه بار یه مامانه پسرشو اورد دم در من رفتم دروباز کردم گفت بگو مامانت بیاد ببینم کی این پسر منو زده&amp;nbsp; منم گفتم من خودم پسره گفت اره مامان خودش بود. بعدش مامانه بدون این که به مامانم بگه رفت :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا یه بار با یه دختره دعوام شد انقد زدمش تا دماغش خون اومد دیگه نزدم. البته اون زمان جاهل بودم خداییش الان یادم می افته ناراحت می شم جایی ام نیست ازش حلالیت بطلبم ولی خب قبل نه سالگی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدش دیگه اها وقتی فرش می شستن منو پسرخاله کوچیکم می پریدیم رو فرشا لیز می خوردیم ای کیف می داد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا با این پسرای بزرگ فامیل فوتبال می زدیم ای حال می داد همشون گنده بودن جز منو پسرخاله کوچیکم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اون خصوصی ها نوشت: اقا بچه بودیم بعدش به این پسرخاله کوچیکم تو حیاط روی تخت نشته بودیم گفتم بیا سیگار بکشیم تا کسی نیست. گفت نه دهاتی من می ترسم کتکم می زنن گفتم نه نمی فهمن یه سیگار برداشتم اتیش زدم گفتم اول تو بعد من گفت من می ترسم نکن دهاتی همین که اومدم من بذارم مامانم درو باز کرد منم زود سیگار انداختم زیر تخت. حالا هی مامانم می گه بوی سیگار میاد دهاتی چی کار کردی؟ بعدش کلن دیگه رومون نیاوردن ولی ترسوندنمون منم که ترسو!! :دی ولی پسرخاله کوچیکم همیشه می ترسید اخه ابجیم ما رو تو یه اتاق که توش هیچی وسیله نبود حبس می کرد تاریکم بود همش پسرخالم گریه می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعله اینم بود از دوران کودکی ما . عجب دوران خوبی!!! بعدشم که دیگه گفتن به سن تکلیف رسیدی و کوچه تعطیل شد و منم به سمت تپل شدن فراخوانده شدم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: شرمنده امشب فکر نکنم بتونم به همه سر بزنم شدید خستم اخه عصر خوابم نبرد کلی حرص خوردم از دست یکی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: کلن خوشم میاد نیستم هی سراغ می گیریدا خر کیف می شیم :دی مرسی خاموشا از کامنتای خصوصی :"&amp;gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن4: اقا من کم می نیویسم! مدیونید اگه بازم بگید زیاد می نویسم! :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن3: نمی دونم چرا بعضیا همین که حس می کنن برای یکی یکم بیش تر از بقیه مهم ترن حس می کنن چه خبره و دهنشونو وا می کنن و هر چی دلشون می خواد می گن؟! (مخاطب خاص)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 5: بعضی اوقات چنان ازت متنفر میشم که دوس دارم سر به تنت نباشه بعضی اوقاتم نه. امروزم از اون مواقعیه که دوس دارم سر به تنتون نباشه (مخاطب خاص)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن6: راستی چند روزه همش میزون شبا شروع می کنم به گریه کردن و عصرا هم همین طور جدی گفتم به خدا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ینی افسردگی حاد گرفتم؟ مزمن؟ کدام گزینه؟ به برندگان یک عدد شمش طلا می دهیم :دی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/106</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/8795276/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-8795276</guid>
      <pubDate>Wed, 25 Jan 2012 18:56:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دو تیکه نوشت ...!</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز صبح دو تا امتحان داشتم تو یه ساعت. دو تا از کتابای خیلی خیلی سخت که ینی به جز من خر هیشکی اونا رو باهم برنمی داشت.بعدش صبح ساعت گذاشتم 6 بلند شم مگه تونستم بلند شدم دوباره تنظیم کردم واس هفت تازه دوباره خوابم برده بود کمیلی زنگ زد بیدارم کرد کلی انرژی مثبت گرفتم! البته من غر زدم گوش کرد بعدش نخوابیدم با یه انرژی مثبت روزم شروع شد. هیشوقت فک نمی کردم من ساعت شیشو نیم بیدار شم با خوش اخلاقی! :دی اجیمم شبش اس و زنگ که صبح خوابت نبره رد بول بخریم برات. خیلی وقته خواب برام عزیز شده :دی کلن ابجیم خیلی دوس دارم همیشه بدون شرط بهم محبت کرده هیشوقتم نخواسته من جبران کنم... روزم خوب بود خیلی خوب تا این که اون لعنتی رو دیدم و دوباره خاطرات گذشته از ذهنم رد شد و بهم ریختم(بحث عاشقی نیست). به زور خودمو نیگر داشتم که گریه نکنم... این گذشته ی لعنتی عذابم می ده... می دونم همه چی تموم شده و من الان واس خودم ... ولی خب روزای زجرآوری بود. یاد یه شب افتادم... انقدر اون حرف زد و زد و من نتونستم جواب بدم البته اجیم دید ناراحتم جای من جواب می داد انقدر ناخونامو به دستم فشار داده بودم زخم شده بود. یه آن نفهمیدم چی شد و افتادم زمین همه چی رو می شنیدم و می دیدم اما اصلن حس نداشتم نمی تونستم بلند شم ... اجیم فقط جیغ می زد و خواهربزرگه فشارمو گرفت به اجیم گفت که&amp;nbsp; اجیم می زد تو سرش و هی می گفت&amp;nbsp; اگه دهاتی بمیره خودم تو رو می کشم ... خواستن ببرن بیمارستان که اجیم گفت تا برسیم این می میره... به زور نفس می کشیدم انگاری یکی قفسه سینمو فشار می داد... برام نصف یه لیوان ابلیمو دادن خوردم و انقدر داد و همین طور ماست می ریخت دهنم... بعد یه ساعت حالم بهتر شد... اجیمم موضوع رو سیاسی کرده بودا :دی حالم اومد جاش گفتم بادمجون بم افت نداره :دی حالا من حالم خوب شده بود اجیم بی حال شده بود... خوبه سرطان نگرفته بودم. اجیم می گفت ممکن بود سکته مغزی کنی یا کورشی!!!! ینی اجیم همه چی رو بزرگ می کنه ها :دی اخه همیشه فشارم پایینه یه بار که بالای بیست رفته اجیم جوگیر شده بود.. من به حرف هر کی بهم نمی ریزم... این اتفاق اون از چشم انداخت... ولی خب هنوزم که هنوزه احترامشو دارم... وقتی به گذشتم نیگا می کنم می خوام فقط بیارم بالا... کاسه لطفن :دی گذشته رو نمیشه تعریف کنم و تا حالام تعریف نکردم ببخشید دلیلشم نپرسید فقط همین قد بگم واقن زجراور بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: ممنون از محبتات درسته سند تو ال هست ولی بازم ممنون :دی (مخاطب خاص)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 3: کرتیم داداچ :دی این جمله افتاده دهنم هی می گم اجیم می گه زشته نگو :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: اصلن عنوان پستو به دو تا امتحان ربط ندیدا :دی خب ربط نداره بهم دیگه... حالا چون دو تیکه و دو امتحان هردوشون دو دارن پس بهم ربط دارن؟؟!هوم؟! نه دیگه ندارن... من برم یه آزمون هوش شرکت کنم حتمن نمره بالا میارما !! :))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدن نوشت: وقتی نظر غریبه رو خوندم دقت کردم :دی اصن داشتم از امروز خوش و خرم می گفتم یهو پریدم یه چی دیگه اخرشم هیچی به هیچی :)) خو اشکال نداره دیگه بقیه امروز ننوشتم کوتاه شد دیگه :دی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/105</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/8604703/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-8604703</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Dec 2011 16:23:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من با حوصله نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;به به سلام... خب بازم مثل همیشه اس اس برنده میشه:دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 1: نه بابا خواستم بگم بازم مثل همیشه از همتون مذرت می خوام که نیستم وووو... همشو مراجعه شود به پ ن پست های قبل. خودمم دیگه خجالت می کشم هی تکراری اینا رو می گم بعله:دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بههه خوبید؟؟ مام بدک نیستیم می گذره...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز دوباره این فلانی رفت رو اصاب ما.. برگشته به من می گه من کمرم درد می کنه این زیپ پوتینمو باز کن... گفتم پس چه جوری بستی که حالا من بازش کنم؟!!!! بعله:دی کلن از این فلانی=دخترمزخرف بدم میاد. باورتون نمیشه چندش ترین لحظاتم وقتیه که خودش + بچشو می بینم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلن تو جمعی که ازشون خوشم نیاد راحت نیستم... البته خودکنترلی دارما :دی. این پسردایی مام که رو اصابه همیشه.ینی از بچگیم رو اصاب من بود. یا همش مرض می ریخت یا اذیت می کرد و من چقد ازش متنفرم... امروز همه نشسته بودیم برام موز پوست کند گذاشت که دهاتی بخور. گفتم نه ممنون بخوام خودم پوست می کنم (از بس که با ادبم :دی ) بعدش مردا رفتن بیرون. موقع ناهار که شد زنداییم یهو حالش بد شد... گفت دهاتی باهام میای بریم دکتر؟ گفتم باشه بریم. تو مطب بودیم که دوباره این پسرداییم با دوستش پیداشون شد. دهاتی سلام. باسر جواب دادم گفت تو بیا برو من پیش مامان می مونم. زنداییم گفت نه تو نرو . بعدش رفت امپول بزنه دیدم پسرداییم می گه اصلا خوش ندارم این جا بمونی می گم برو خونه... تو مطب جلو بقیه زشت بود جواب بدم...هیچی نگفتم بدون این که به زنداییم بگم اومدم برم که گفت دهاتی ناهار منو حاضر کن! ینی دلم می خواست با مشت برم تو صورتش در مطبو فقط محکم کوبیدم زدم بیرون(دو تا در داره یه داخلی یه خارجی).بعدش زنداییمو گذاشت خودش رفت بیرون. وسط غذا بودیم که سروکلش پیدا شد جا باز کرد نشست پیش من. منم که هم بدم میاد سر سفره پیش پسرای فامیل باشم و هم صدتا حرف در میارن، نوه داییم کنارم اون سمت بود زود بغلش کردم گذاشتم اینور جامون عوض شد... کلن خوشم نمیاد کسی احساس صمیمیت کنه. هی موقع غذام می گفت دهاتی مرغ می خوری؟ قرمه سبزی بذارم؟ اون نمکدون بده من. همچین حرصم گرفت نمکدون کوبیدم رو سفره که شکست... . خب من اصاب ندارم دیگه. اصلن کلن کشته مرده ی این جمع گرا بودن خودمم بعله :دی ( تو بیرون بعضی از ادمای فامیلو غیره اصلن خوشم نمیاد&amp;nbsp; صمیمی بشن نمی دونم چرا .اخلاقمه دیگه کلن با صبرو حوصلم! :دی)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه ها من یه فکری کردم... برم مدیر یه مدرسه بشم چه طوره؟ معلمی چی؟ :))&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن3: مدیونید فک کنید اگه دیوونم :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: مراجعه شود به پ ن 1 . چاکریم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن4: فرگلم خیلی خوشالم بچه که حالت خوب شد :) بمیرم من امروز فهمیدم شرمندتم :)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن 5: از همه کسایی که تولدمو تبریک گفتن چه خصوصی چه عمومی چه با پیامک چه بی پیامک :دی بلخره کسایی که تبریک گفتن چاکریم. مرسی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدن نوشت: یه چی داره خیلی اذیتم می کنه. وقتی یه چی اذیتم کنه باید به طرف بگم حالا هر کی می خواد باشه ولی وقتی نتونم بگم بدجور بهم می ریزم الانم دقیقن همین حسو دارم :( هی...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/104</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/8566943/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-8566943</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 15:17:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من خوش اخلاق نوشت...!</title>
      <description>&lt;p&gt;این روزا نمی دونم چمه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی می دونم عصبیم... خیلی خیلی عصبیم... اصاب هیشکی رو ندارم. یه نازی و اجیم و&amp;nbsp;کمیلی&amp;nbsp;و بس. البته بماند که چه عربده هایی سر یه ذره بچه می زنم و اونم فکر می کنه بازیه کلی می خنده و هر کی میاد ادای منو در میاره . ماشالاه بچه هم تبحر خاصی تو عربده کشی به حالت جیغ&amp;nbsp;پیدا کرده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابجیم:دهاتی یکم مودب تر باش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلا ابجیم اگه کسی باشه طرف منو می گیره. اگه کسی نباشه هی می خواد بهمون ادب یاد بده. ولی من کلا درست بشو نیستم همینم که هستم. از وقتی که اون اتفاق لعنتی افتاد و خیلی چیزا رو به چشم دیدم شدم "همینه که هسم"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزا انقدر خوش اخلاق شدم که با کمترین تحریکی یا کمترین جمله ای که به نظرم ناخوشایند باشه دوس دارم برم طرفو بکشم که ناگفته نماند بیرون چنان بی ادبانه حال طرفو می گیرم که همه انگشت به دهن می مونن! اخه قبلنا وقتی دو کلمه جواب طرفو می دادم حرصم می خوابید ادامه نمی دادم ولی الان تا مرز بیرون کردن طرف از منزل عمل می کنم! ینی تا این حد! تازه این کار خونه خودمون فقط نیست خونه ی اجیمم اگه کسی یه کلمه حرف بزنه چنان خوش اخلاق میشم!که طرفو می ندازم بیرون و اصلن اگه حس کنید یه در صد ناراحت بشم نه نمیشم چون حقشونه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر اساس همین اخلاق بسیار زیبای من ملت حساب کار دستشون اومده. دخترخاله هام که میان آروم یه سلام میدن ازم دور می شینن هی زیرزیرکی نیگا می کنن که یهو حرفی نزنن اون روم بالا بیاد و بماند غیره. خیلی دوست دارم این روزا "اون" هم می اومد خونه اجیم و من حسابی باهاش گرم می گرفتم!!! چقدر خوبه که در این موارد عذاب وجدان ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: ببخشید که به وبلاگاتون نمیام. شمام ماشالاه با معرفت چاکریم. کم کم این مشغله های من و این رفتار من درست بشه بیام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: عاشق همین اخلاق خودمم! ینی یکم دیگه به این خوش اخلاقیم ادامه بدم پرنده هم دورم پر نمی زنه! بعله&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faghatboro1.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>دختر دهاتی!</author>
      <comments>http://faghatboro1.persianblog.ir/comments/416338/8460816/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-416338.post-8460816</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Dec 2011 14:03:40 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
